Wednesday, October 28, 2009

گرمای تابستون و صدای شیون و زاری بی حالش کرده بود، خستگی چندین روز دویدن و اشک نریختن تو جونش مونده بود، امروز صبح چشمهاشو که باز کرده بود اولین فکرش این بود که دلش نمی خواد امروز شروع بشه، و حالا نیم بیشتر روز گذشته بود، پنجره رو داد بالا و پرسید که می تونه کولر رو روشن کنه یا نه، مرد سری تکون داد که به سختی معنی آره می داد. کولر رو روشن کرد و پره ها رو به سوی خودش گردوند تا باد سرد تو صورت مرد نخوره، حالت تهوع داشت، صبح شلوار جین تیره رنگش رو پاش کرده بود و مانتو و شال مشکیش رو تنش کرده بود و منتظر پشت پیشخون آشپزخونه نشسته بود تا مرد حاضر شه، همش اون صحنه می اومد تو سرش که وارد اتاق نیمه تاریک می شد و در حالیکه پدر و دختر خاله هاش منتظر ایستاده بودند، به سمت تخت می رفت تا جوابشون رو بده، تا تایید کنه که بله مرگ قطعیه، تماس دستش با پوست سرد گونه، نبضی که پیدا نمی کرد، آینه یی که گرفت و بخار نمی گرفت و بعد پدر که قدم جلو گذاشت و پرسید تمومه؟ و اون سر تکون داد، تنها سر تکون داد و صدای گریه دختر خاله ها دوباره بالا گرفت و اون موقع قبل از اینکه اشکش در بیاد، قبل از اینکه بره دستشویی تا بالا بیاره یادش افتاد آدمهایی هستند که باید بره بقل کنه و دلداری بده، و دیگه هیچ وقت وقت نشد تهوعی که در دلش می چرخید رو بالا بیاره یا که گریه کنه، مرد که حاضر شد از خونه رفتند بیرون، مرد تو راه چندبار اینکه اون روز چقدر حوصله مراسم کفن و دفن نداره رو به شیوه های مختلف تکرار کرد، با خودش هربار فکر می کرد کاش می شد بخشی از این روز را تا شب زد جلو، سریع رد کرد بی اینکه تجربه ش کرد، نمی خواست توی غسالخونه بره، اما همیشه آدمهایی بودند که اون باید ازشون مراقبت می کرد و اون آدمها به دلیلی همیشه جاهایی بودند که نباید می بودند مثلا نزدیک بود در غسالخونه از حال برند و اون باید می رفت تو، باید باهاشون بحث می کرد تا بتونه از جلوی زنهای چکمه لاستیکی و شلنگ آب و پیکرهای سفید و ملحفه های سفیدتر بکشوندشون کنار، در حالیکه در تمام مدت صدایی در مغزش همه چیز رو ریشخند می کرد، و کل مراسم رو زیر سوال می برد، صدای مرد بلند شد می شه کولر رو خاموش کنی؟ سرم درد می کنه، دوباره کولر رو خاموش کرد و شیشه رو داد پایین، باد گرم هری ریخت تو ماشین، و بعد مراسم احمقانه و وحشتناک دفن کردن و صدای گریه ها و ناله ها و لرزش تنهای عرق آلوده، و تهوع، تهوع که مثل موج در تنش بالا و پایین می رفت، به موج تهوع فکر می کرد که مرد زد کنار، سرشو گرفت بالا، کنار داروخانه بودند، مرد گفت داره حالم بهم می خوره، فکر کنم فشارم افتاده، نگاهی به چهره رنگ پریده مرد کرد و گفت صبر کن الان می آم، رفت تو داروخانه و از مرد پشت پیشخوان سرم خواست با تمام وسایلش، مرد نگاهی بهش کرد و گفت که اگر حالش بده بهش آدرس درمانگاه نزدیک که جمعه ها هم بازه رو بده، سر تکون داد که نه، قبل از اینکه پیاده بشه مرد گفته بود که درمانگاه و بیمارستان نمی ره، سرم رو گرفت، رفت جای راننده نشست، تو دلش گفت می تونم، فقط مهم اینه که نفهمه من تا حالا این کارو نکردم وگرنه می ترسه، تا برسه خونه همه چیز رو تو مغزش یه دور خوب تمرین کرده بود، خونه، مرد رو خوابوند زمین، دوروبر رو نگاهی کرد و سرم رو از دسته در آویزون کرد، لبخند آرومی به پهنای صورتش کشید روی موج تهوع و ترس و یک دور دیگه به خودش گفت که می تونه، به مرد نگاهی کرد و گفت حاضری؟

Friday, October 23, 2009

دست دراز می کنم، دستم قد می کشد، به تو نمی رسد اما، می دانم ، می دانم ، جمله اول را که می خوانی منتظری من بنویسم که دستم به تو نمی رسد اما، هر چقدر هم که قد بکشد، اما بگذار برایت بگویم چرا، رقصیدی با من، روحت آتش گرفت و کنارش نشستی و دستش را گرفتی و دست من هرچقدر قد کشید خود را غریبه یی یافت که داشت خارج از دایره ش کار می کرد، مهم نیست که دستان من به دایره ایمان ندارند، تو سرشار یقینی از وجود دایره های تو در تو، آنقدر که گاهی نفست سنگین می شود...و این قصه، قصه تکرر است...دایره در دایره در دایره

Monday, October 19, 2009

می ریزند تو خونه، هنوز خانواده م هستند، من نوزادی دارم، این نوزاد گاهی شکل عوض می کنه و تبدیل به چیز دیگه یی می شه، فضا مثل زمان جنگ جهانی دومه، خونه با پله های چوبی، مدارکی که من باید پنهان کنم، چون مدارک آزادیم هستند، بعد اینها گاهی نوزادی می شن که من می خوام ازش حفاظت کنم تا دستشون نیفته، بعد من یه هفت تیر دارم دستم، تعدادشون زیاده، اول اونقدرها نمی ترسم، هفت تیر رو می گیرم، یکیشون می آد جلو، می خوام تیراندازی کنم، هفت تیر خالیه، هول می شم، بلد نیستم هفت تیرم رو پر کنم، بار اوله هفت تیر دستمه، اونها مدام تیر می زنند، به شکل عجیبی هیچ کدوم از تیرها به من آسیبی نمی رسونند و با این حال استرس هفت تیر خالی که بلد نیستم پر کنم و دایره اونها که دورم تنگ می شه و نوزادی که گاهی حتی دیگه نمی دونم کجا و چجوری ازش مراقبت می کنم، فقط می دونم دستشون نیفتاده، بعد از مدتی، خانوداه م هم دیگه نیستند، بارها می خوام فریاد بزنم، و هیچ صدایی از دهان باز و خشکم در نمی آد...زنگ تلفن از خواب بیدارم می کنه

Saturday, October 17, 2009

این یه قصه کهنه نیست، این قصه منه که با همه تکررش هر لحظه از نو زاده می شه... سه روزه که روی تاب نشسته م، تاب توی بالکن رو می گم، روز اول از سر کار برگشتم، پشت میز بود، داشت کار می کرد، سرش رو نصفه نیمه بر گردوند، لبخند زد، مهربون و بی حواس، و سلامم داد، زیر لب جواب دادم و ندادم، مطمئن نبود من جوابش رو دادم، اما گذاشت به حساب حواس پرتی خودش که لابد من جواب داده م و نشنیده، کیف و کت و شال رنگارنگم رو انداختم روی مبل و رفتم رو بالکن و گوشه تاب نشستم، نیم ساعتی طول کشید به گمانم تا از پشت میزش بلند شد، رفت شالم رو برداشت و گرفت تو صورتش و عمیق بو کشید، از کجا می دونم؟ از اینجا که بهم گفت، با یه صدای آرومی که گاهی دلم رو می لرزوند که عاشق بوی منه که تو تار و پود شالم پیچیده، بعد همینطور که شالم رو تو دستش گرفته بود اومد رو بالکن ازم پرسید چطورم، سر تکون دادم، هنور نمی دونست، اومد رو تاب، گوشه اونوری نشست و نگام کرد،داشت دستگیرش می شد که یه چیزیم هست، پرسید چایی می خورم، سر تکون دادم، نفهمید، آره یا نه؟ سر تکون دادم که نه، صدام زد، اسمم رو صدا زد، بغض کردم، ترسید، دلش ریخت پایین، پرسید چی شده، سر تکون دادم، اما دیر بود، یه گوله اشک داشت از چشمیم که اون می دید می اومد بیرون، بعد گوله هه افتاد رو گونه م و آروم سر خورد پایین، صدام زد دوباره، اسمم رو، تکون نخوردم، اومد نزدیکتر، دستش رو انداخت دور شونه م، شونه هام ریز می لرزید، و گاهی گوله های اشک از رو گونه هام سر می خورد، ترسیده بود، اما می خواست محکم باشه، با پشت دستش دو سه تا از گوله ها رو پاک کرد، یه چیزی گفت شبیه اینکه بگو ببینم چی شده، و باز اسمم رو صدا زد، این بار وقتی اسمم رو صدا زد یک رد ملایمی از درموندگی تو صداش بود، مثل بچه کوچیکی که ترسیده باشه...اون روز مجبور شد مدتی محکم بقلم کنه، بعد رفت برام قهوه ریخت آورد، شکلات آورد باهاش، از اون مدلی که زرورق قرمز داشت و برنجک داشت توش و می دونس دوست دارم، شب که شد دوباره اومد کنارم نشست، مدتی تو سکوت با من چراغهای شهر رو که زیر پامون بود نگاه کرد، دستش رو انداخت دور شونه م و با صدایی نرم واسم قصه گفت، قصه آدمهای که تو تاریک روشنای چراغها تو شهر بودند، سرم رو تکیه دادم رو شونه ش و خوابم برد، نگهم داشت همونطوری، بعد تکونم داد، ازم پرسید می رم رو تخت یا نه، سر تکون دادم، اصرار نکرد، رفت پتو آورد، هوای پاییز خنک شده بود، پتو رو انداخت روم و من همونجا خوابیدم، صبح که بلند شدم، سرش رو پام بود و یکوری رو تاب خوابیده بود، خورشید رنگ سرخی می پاشید تو ابرهای خط خطی، وقتی چشمهاشو باز کرد و صورت منو دید به گمونم فهمید که سر کار نمی رم اون روز، اما خودش باید می رفت، سر ظهر اومد خونه، دلش شور می زد، من همونجا نشسته بودم، نیمه خواب نیمه بیدار رو تاب تکون تکون می خوردم، واسم سوپ گرفته بود، نمی تونستم بخورم، باز رفت، غروب برگشت، سکوت من گرفته بودتش، با لباسهای کارش اومد کنارم نشست، و غروب خورشید رو خلیج رو نگاه کرد، بعد سرش رو گذاشت رو شونه م خوابش برد، بعدترک بلند شد واسم قهوه آورد و شکلات، واسم از روزش تعریف کرد، از دعواها و آدمها و معامله ها، و بعد کز کرد کنارم، دستم رو انداختم دور شونه هاش و با سر انگشتهام رو بازوش نقاشی کردم، تا دوباره خوابش برد، بعد سرم رو گذاشتم رو سرش و خوابیدم، نصفه شب چند بار بلند شدیم، یه بار بلند شدم دیدم با چشمهاش دارم می کاودم، یک بار گوشه بیرونی ابروی چپم رو بوسید و بیدارم کرد، اما چشمهام رو باز نکردم، یه بار دم صبح بلند شد رفت یه پتوی دیگه آورد...روز سوم از راه رسید، تو سکوت یه چیزی تکراری هست، یک تداوم، یک نبود،...این سکوت قصه منه، بعد از مردن... من اما هر لحظه تو سکوتم دوباره از نو زاییده شدم، با هر واژه قصه ش، با هر رد انگشتش، با نگاه کنجکاو چشمهاش، با یادی که هر لحظه پیشم بود، با آروم گرفتنش کنار من، ...قصه مرگ من قصه کهنه ییس که اینجا، گوشه تاب، روی بالکن، بالای سر شهر و خلیج هر لحظه از نو زاییده می شه...انگشتش رو دراز می کنه، و پنجره یکی از خونه های نزدیکتر رو نشونم می ده، و نظرم رو راجع به زن و مرد پشت پنجره می پرسه، من تنها با موهاش بازی می کنم، حتی سر هم تکون نمی دم، واسم قصه شون رو می گه، چشمهاشو می بنده، و عمیق نفس می کشه، می گه می دونی، سه روز شده، می دونم، سر تکون می دم، اسمم رو صدا می زنه، صداش رنجش داره، تا کی روی تاب کنار من می مونه، نمی دونم، چراغهای شهر، مثل هر شب با اغواگری خواموش و روشن می شن
اسمش هوآن بود، آخرین مریضی که اون روز صبح دید، سرش رو تا زیر چشمهاش زیر پتوی سفید فرو برده بود، چشمهاش نیمه باز بود، ازش که سوال کرد پتو رو کنار نزد، با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت خسته س،نگاهش بی رمق بود، تووجودش چیزی داشت که دختر دلش می خواست بغلش کنه و مدتها تو سکوت نگهش داره، اما تو وجود هوآن پونزده ساله چیز دیگه یی هم بود که نمی ذاشت راحت بهش نزدیک بشی، یه حسی که انگاری احترام می طلبید، یه جور صبوری مجکم، دختر همینطور که گوشی رو گذاشته بود رو سینه هوآن با خودش فکر می کرد که هوآن حس آشفتگی درونش رو می فهمه، دستپاچگیش رو از واقعیت سرطان هوآن و خستگیش صبح بعد از اینکه از خواب پا شده، حس خجالتش رو از اینکه الان از اون اتاق می ره و می ره خونه و می خوابه و خستگیش در می ره و می ره بیرون و می ره سینما و با آدمها می گه و می خنده و در تمام این مدت هوآن روی تخت بزرگ سفید زیر پتوی سفید خسته دراز کشیده، با پوست گندمگون اما رنگ پریده ش، دختر تمام روز حس بقل کردن هوآن رو با خودش این طرف و اون طرف برد، تمام روز دوتا چشم درشت گود نشسته از بالای پتوی سفید دستپاچگی دختر رو نگاه می کردند

Wednesday, October 14, 2009

بهش می خندم، تو چشمهاش نگاه می کنم و می خندم، داره نگام می کنه، سعی می کنه نگاش جدی و ترسناک باشه، سعی می کنه هول بندازه تو جونم، روم رو می کنم اونور، حوصله نگاهشو ندارم، دست بردار نیست، با انگشتاش می زنه رو شونه م، تماس سر انگشتای یخش با تنم تو تنم لرز می اندازه، بر می گردم، کلافه م، چیزی نمی گه، تنها داره همونجور نگام می کنه، انگاری می خواد به خودم بیاردم، خشونت داره نگاش و یک سرمای لزج...ساعتها و ساعتها می گذره، پشت میز می شینم کار کنم پشت سرم می ایسته، حضورشو ، سنگینی نگاهشو پس گردنم حس می کنم، تو آشپزخونه چایی دارم می ذارم، کنار دیوار تکیه داده، دست به سینه و با نگاهش دنبالم می کنه، من زیر لبی آوازی می خونم تا به روی خودم نیارم که اونجاست و بینمون سکوته و سکوت سنگینه، روی تخت نشستم و لپ تاپم رو گذاشتم رو پام و دارم وبگردی می کنم، پایین روی زمین، کنج دیوار نشسته، آرنجهاشو گذاشته روی زانوهاش و با دستهاش یک تکه کاغذ رو هی لوله می کنه و من رو نگاه می کنه، دست آخر شاکی می شم، تمام جسارتم رو جمع می کنم و سرم رو می آرم و نگاش می کنم، انگاری به مبارزه می طلبمش، نگاهش لجباز و صبور و سرد و تلخه، نگاهم رو می شکونه، پا می شم از روی تخت، می رم تو بالکن، هوا می خوام، هوای سرد سوزدار که حالم رو جا بیاره، طولی نمی کشه که می آد پشت شیشه پنجره بالکن، لازم نیست حتی برگردم تا ببینمش اونجا، نفسم سنگینه و سوز سرما می لرزوندم، و باز دلم نمی خواد برم تو...
زندگی، زندگی من، بودنم، این روزها همه جا دنبالم می کنه، و می دونم راه فراری ندارم، باید چشم در چشمش بذارم و تاب بیارم نگاهش رو

Monday, October 5, 2009

همش یه خوابه، یه خواب بلند، یه خواب که گاهی دلت می خواد تموم شه و چشمهاتو باز کنی و تو گرمای تختت تو تاریکی مطلق دراز کشیده باشی، اما بلند نمی شی، اما تموم نمی شه و تو بیشتر و بیشتر توش فرو می ری